احمد مجد الاسلام كرمانى

7

سفرنامه كلات ( فارسى )

شب حال من بسيار مضطرب بود و گويا بقلب من الهام شده بود كه مخاطره بزرگ مرا تهديد مينمايد ، بلكه از روزيكه حكم شد در ساعت چهار از شب كسى از كوچه و خيابان طهران عبور ننمايد اينطور حدس زده بودم كه خيال عين الدوله گرفتار كردن امثال بنده است و اراده داشتم از طهران مهاجرت نمايم و با يكى از دوستان خود كه سمت منشىگرى در نزد من داشت مصمم شده بودم به طرف قزوين بروم و مخصوصا بانتصار السلطان « 1 » كه سالها است با من اظهار محبت ميكرد و در اين تاريخ رياست قشون قزوين را از طرف عمو و پدرزن خود سپهدار « 2 » داشت نوشته بودم و وعده داده بودم بروم و به جهت اصلاح پارهء امور جزئيه در طهران توقف كرده ، بطور حتم در اول ماه جمادى الاول با گالسكه چاپارى بقزوين ميرفتم ولى از آنجا كه هميشه تقدير خدا حاكم بر تدبير ماست و حكم قضا و قدر مسلط بر اراده بشر است قبل از آنكه خود را از مهلكه نجات بدهم بمهلكه افتادم . اما چنان كه گفتم يك هفته بود حالتم مشوش مينمود و ضميرم شهادت بر وقوع حادثه ميداد راستى من قبل از اين واقعه بخواب و تفأل و تطير و شهادت ضمير ابدا معتقد نبودم ولى از آن تاريخ ببعد دانستم تا يكدرجه هريك از آنها لاسيما شهادت ضمير داراى تأثير است و در همان روز كه روز جمعه 23 باشد به صرف نهار در منزل يكى از دوستان با جمعى از همگنان ميهمان بودم و باالصراحه در آنجا با حضرات صحبت از مخاطرات ميكرديم و من به آنها ميگفتم كه احتمال مىدهم از براى من خطرى در پيش آيد آيا شماها چه خواهيد كرد و همراهى با من ميكنيد يا خير ؟ و اين صحبت كه بدوا شوخى صرف بود رفته‌رفته كسب اهميت نموده و بر وحشت و اضطراب من افزوده و حاضرين در ظاهر به من استهزاء ميكردند و در باطن دو سه نفرشان

--> ( 1 ) - محمد قلى تنكابنى ( 2 ) - محمد وليخان سپهدار خلعتبرى